تبليغاتX
? زنده باد عشق تا هميشه .............

بگو تو از ناله هاي نفس گير شبانه ام چه مي داني؟

بگوکجا مي بَري ناي آخرين نگاه خسته ام را؟

تو اصلا چه مي داني هذيان هاي کينه دار من

چرا اينقدر سوزناک و بي تحمل است؟

تو اصلا چه مي داني   روزهاي بي هويتم چگونه سَر شدند؟

نشسته اي پُشت تابوت آرزوهاي مُرده ام

نشسته اي و گريه هاي آخرم را با دل سياه و تاريک خود

ربط مي دهي!

شيشه تاريکي کشيده اي مابين نگاه من و ردپاي خونين انتظار!

نفس که مي کِشم تن تَرک خورده ام ،

فشرده مي شود...

دست روي آينه کبود چشمانم که مي کِشم ،

دستانم سياه سياه مي شود.

دلم اندازه تمام تاريکي هاي زمين گرفته!

امشب چقدر دلم خونين است...!

تو چه مي داني امشب ،

مثل تمام شب هاي ديگر بي آرزو ،

چگونه صبح مي شود؟

پاي رفتنم فلج مانده!

قافيه ها ديگر سراغ من نمي آيند.

واژه ها بوي گنداب و تعُفن و درد مي دهند.

تنم خسته و برهوت و خاکستريست.

تو ،

باز هم دور نشسته اي

و تنها مرا نظاره مي کني و شعر هايم را قاب اشک مي گيري...!

اين لحظه هاي بحراني ام تمام ميشود...

آنوقت تورا صدا مي کنم

تورا تا که دستهايت را بشکنم

و بر تابوت عاشقانه هايت ،

مثل يک عزادار واقعي ،

مويه کنم.

تا آنشب که زياد دور نيست،

آسوده بخواب.

عمر خوابهاي روياي ات ،

رو به آخر است...!


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/04/06 ساعت 3:54 موضوع | لينک ثابت


نمي دانم

کجايي

با که هستي ..

ولي

باران که مي بارد ..

هوا

بوي تو را دارد ..

 


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/04/06 ساعت 3:51 موضوع | لينک ثابت


ساعت ها را بگذاريد بخوابند، بيهوده زيستن را نيازي به شمردن نيست.


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/04/06 ساعت 3:47 موضوع | لينک ثابت


درسته که يه روزي فراموش ميکنيم و روز ديگه فراموش ميشويم اما بدون که فراموش شدگان

فراموش کنندگان را هرگز فراموش نخواهند کرد


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/03/27 ساعت 4:7 موضوع | لينک ثابت


کاغذ سفيد را هر چه قدر هم که تميز و زيبا باشد کسي قاب نمي گيرد؛ براي ماندگاري در ذهن

ها بايد حرفي براي گفتن داشت


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/03/27 ساعت 4:5 موضوع | لينک ثابت


خــواهـان آنـم که بـتـوانـم بـبـخـشـم مـردمـي را کـه مـرا آزرده انـد.......نـامـشــان را فـرامـوش

 نـخـواهـم کـرد.......تـا در آيـنـده خـود را در مقـابـلشـان ايمـن کنــم


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/03/27 ساعت 4:4 موضوع | لينک ثابت


شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر

 گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را

دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي

فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم :

تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم

 چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/03/14 ساعت 6:42 موضوع | لينک ثابت


تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم


چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم

 

 
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

 
و من در پيش چشمان تو مشتي خاک گلدانم

 


تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان


و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

 


تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

 
و من در آرزوي قطره هاي پاک بارانم

 


نمي دانم چه بايد کرد با اين روح آشفته

 
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

 

 
تو دنياي مني بي انتها و ساکت و سرشار

 
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

 


تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم


و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

 

 
تو مثل مرهمي بر بال بي جان کبوتر

 
و من هم يک کبوتر تشنه باران درمانم

 

 
بمان امشب کنار لحظه هاي بي قرار من

 

ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

 


شبي يک شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم


هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

 


تو فکر خواب گلهايي که يک شب باد ويران کرد


و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

 

 
تو مثل لحظه اي هستي که باران تازه مي گيرد

 
و من مرغي که از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

 


تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت


و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

 


تو مثل چشمه اشکي که از يک ابر مي بارد

 
و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

 


شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده


و شايد يک مه کمرنگ از شعري که مي خوانم

 

 
تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد


که تو يک شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

 

 
غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست


و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

 

 
به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست


قدم بگذار روي کوچه هاي قلب ويرانم

 


بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد


دعا کن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/03/10 ساعت 16:47 موضوع | لينک ثابت


با اين ره و اين قدم نخواهيم رسيد


تا قله ي صبحدم نخواهيم رسيد


من هر چه که فکر مي کنم مي بينم


هرگز من و تو به هم نخواهيم رسيد


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/03/10 ساعت 16:44 موضوع | لينک ثابت


نگاهم را به بازي مي گرفت ان چشم هايت


زماني که به تو رو کرده بودم


غريبي بوده ام با دستهايت


چه بيگانه به تو خو کرده بودم


تو يک دنيا پر از ديوار بودي


که بين ارزوهايم نشستي


مرا با وعده شيرين فردا


چه بي احساس و نا باور شکستي


ولي اکنون نمانده جز سرابي


زتو وز وعده هاي بي جوابت


برو از تو گذشتم من که باشد


به درگاه خداوندم حسابت


 

نوشته شده توسط سميرا در 87/03/05 ساعت 1:24 موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting My Script-by Me