تبليغاتX

عطر کودکی

باز سازی شعر حسنی نگو بلا بگو

صدای من و بابا*: توی دهه.... صدای تو-: شول لود ( شلمرود) *حسنی تک و - تهنا بُدُن *حسنی نگو.... -بلا بُدُن *تنبل تن.... -بلا بُدُن و الی الاخر.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 21:49  توسط مامانت  | 

آغاز کلام

دختر نازم نقشت، وجودت، نفست و حضورت در زندگی ام آنچنان پررنگ است که دوست دارم لحظه های ناب رشد کردنت و قدکشیدنت و حرف زدنت و بزرگ شدنت را ثبت کنم. برای این لحظات شیرینی که تو با حضورت در زندگی ام به من دادی همیشه شکرگزار خدا هستم. خوشحالم که مادرت هستم. مادر تو نازنینی که با به دنیا آمدنت روح متلاطمم را آرامش بخشیدی. افکار ضد و نقیضم را از بین بردی و شدی بزرگترین هدف زندگی ام. البته سعی میکنم که تبدیل به یه مادر فراموش شده ای که تمام عشقش را بیمارگونه نثار فرزندش میکنه و از خودش دست میکشه نباشم. تو یه مادر صبور، استوار و محکم و در عین حال زیبا و پرانرژی میخواهی. با اینکه خیلی شیرینه که تو را خودخواهانه دوست داشته باشم و به خودم وابسته ات کنم و از هم حسی متقابلمون لذت ببریم. ولی دوست دارم بدون وجود من هم یه روزی از پس همه چی بر بیایی. آرزوی من اینه. خیلی برام عزیزی و خیلی چیزهارا برای آسایشت تحمل میکنم. منتی بر سرت نمیگذارم. دوستت دارم. همین مخصوصا امروز که با وجود دل درد و بیرون رویی که داشتی مجبور شدی با پدرت به خونه مامان بزرگت بروی. اگه قدرت داشتم هیچوقت حاضر نمیشدم با اون دل بیحالت از پیشم جدا بشی. ولی فکر کنم اونجا هم بهت خوش گذشته وکلی بازی کرده باشی. الان 6 ساعته که ندیدمت و در آرزوی برگشتنت به خونه دارم پر میکشم عزیز دل مامان. زود برگرد تا با ساز و بازت با هم بازی کنیم. از امروز به بعد نمیزارم لحظه های نابی که با هم میگذرونیم از یادم بره دختر دو سال و یک ماه و سه روزه ی من.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 17:15  توسط مامانت  |